جشن میلاد پیامبر ص - دوست خوب بچه ها

1 1 1 1 1 1 1 1 1 1 امتیاز 0.00 (0 رای ها)

موقع ورود به بچه ها بادکنک و شکلات دادیم و با بچه ها یکم بازی کردیم تا همه جمع بش، بعد هم شعر خوانی و دست زدن حسابی و صل علی محمد..‌.

بعد از مولودی خوانی ساده و کودکانمون، مجری وارد میشه و با بچه ها سلام و احوالپرسی میکنه، و میلاد پیامبر رو به بچه ها تبریک میگه و بهشون میگه چقدر امروز تو این جشن خوشحاله، بچه ها با شنیدن نام زیبای پیامبر، صلوات میفرستن که....

«ننه نقلی» مهربون و دوست داشتنی هم وارد میشه و صلوات میفرسته و حسابی با مجری سلام و خوش بش و ماچ و بوسه راه میندازن، دیگه مجری انقد ننه رو سفت بغل میکنه و ماچش میکنه که اصلا ننه داشت خفه میشد، ننه هم مجری رو کنار میزنه و نفس نفس میزنه، مجری از ننه می خواد خوشحال و خوش اخلاق باشه، آخه اونجا جشن بوده، بازی و شعر و شادی بوده، تزیین و بادکنک بوده، چراغونی بوده... ولی تا ننه دست به چراغونی میرنه یهو بییییز برق میگیرتش، خاله میاد نجاتش بده که خودشم برق میگیره و صدای خنده بچه ها بلند میشه، هیچی دیگه ننه که دم به دقیقه برق گرفتگی میومد سراغش، اصلا یادش نبود برا چی اومده بوده، همش سوال میکرد، یهو شعر میخوند و .. تا اینکه مجری یکم آب به صورتش میپاشه تا دوباره ننه حالش خوب بشه

ننه از مجری میپرسه خب حالا که تولد پیامبره هدیه به پیامبر چی دادید؟ مجری بعد کلی من و من بگم نگم میگه: یه هدیه که پیامبر خییییلی خیییلی خیلی خیلی( انقد عقب میره که میخوره زمین و دوباره خنده بچه ها) دوسش داشتن، بچه ها آماده اید با هم بگیم هدیه مونو؟ بادکنکا بالا... همه با هم: « صل علی محمد....صلوات برمحمد...»

ننه نقلی بعد از تشویق بچه ها و مجری، میگه که تازه امروز تولد امام صادق ( ع) هم هست، بعد هم به مجری میگه که چون تولد پیامبر و امام صادقه دو تا شکلات از تو کیفم بردار، البته اولش خجالت میکشه که به تعداد بچه ها شکلات نداره که مجری خیالشو راحت میکنه که بچه ها هم تو بادکنکاشون شکلات دارن.

مجری با اجازه ننه دست میکنه تو کیف که شکلات ها رو برداره، ولی چیزای عجیب و غریب پیدا میکنه، مثل متر، شلوار بچگونه، جوراب، نمکدون و ...
تا اینکه کلا کیف رو میتکونه رو زمین، که یه دفعه شکلات ها با چند تا گردو میریزه زمین...مجری میخواد گردو هارم بخوره که ننه میگه : بده به من، بده به من اونا مال ننمه.. نه ببخشید ننمو که خدا بیامرزه، مال نوه مه، همین طور که مجری مشغول خوردن شکلات هاس،ننه میگه این گردو ها منو یاد یه ماجرا از پیامبر انداخت، یه ماجرای گردویی از پیامبر...

خلاصه بگم براتون که بعد کلی تعریف کردن و عجله بازی های مجری برای حدس زدن ادامه قصه، ننه قصه معروف پیامبر رو تعریف میکنه که پیامبر یه روز موقع اذان نرفتن برای نماز، یاران حضرت که منتظر ایشون بودن، یه نفر رو میفرستن دنبال ایشون، اون شخص هم میرن میبینن حضرت مشغول بازی با بچه هان، به پیامبر عرض میکنن که آقا، وقت نمازه چرا تشریف نمیارید نماز، ایشون میگن میدونم وقت نمازه منتهی الان بچه ها مشغول بازی ان و خوشحالن، اینا باید خوشحال بمونن تا من برم برای نماز، پس برید و از دخترم چند تا گردو بگیرید، حضرت گردو هارو میریزن جلوی بچه ها و وقتی میبینن بچه ها مشغول بازی و خوشحالن تشریف میبرن برای اقامه نماز( مجری هم تصاویر مربوط به قصه رو همزمان نشون بچه ها میده)

مجری که بازی کردن پیامبر با بچه ها خیلی براش جالب بوده دلش میخواد خودشو بچه ها هم گردو بازی کنن،ولی حیف ننه چند تا گردو بیشتر نداشت، یکم فکر میکنن...آهااان، با توپ....قرار میشه بچه ها برن سراغ گردو بازی با توپ

بازی ها: قل دادن توپ ها به سمت کله قندی های مقوایی
هدایت توپ با پا روی مسیر نمدی و شوت کردن توپ ها توی دروازه های حلقه ای
و در آخر بازی توپ و پارچه، همراه با پخش صدای « اللهم صل علی محمد/ صلوات بر محمد و آل محمد»

بچه ها مشغول جمع کردن توپ ها هستن که صدای شیهه اسب پخش میشه و «اسب» وارد جشن میشه...


 
 

 

ادامه گزارش جشن «دوست خوب بچه ها»
@shiekuchulu

اسب شیهه کنان وارد جشن میشه، و پیتکو پیتکو میکنه و بچه ها رو دنبال خودش میکشونه:
پیتکو پیتکو پیتکو پیتکو
پیامبرم محمد دوست من و دوست تو
صل علی محمد صلوات بر محمد

اسب بعد از یکی دو دور چرخیدن تو فضای حسینیه میره پیش مجری و بچه ها میشینن، ننه اولش خیلی میترسه و عینکشو میخواد، اون نمیفهمیده که این چه حیوونیه، دایناسوره؟ زرافس؟ یا...بچه ها میگن ننه این اسبه، ننه میگه وای مگه اسبم دعوت کرده بودید، درو وا کنید بره بیرون، یه دفعه گاو و الاغ و اردکم دعوت می کردید دیگه...
اسب شروع میکنه به معرفی خودش و بچه ها هم با دست زدن و جواب دادن پیتکو ها، اونو همراهی میکنن:
من اسبم و من اسبم پیتکو پیتکو
اسب قشنگی هستم پیتکو پیتکو
خوشحال و خندون هستم پیتکو پیتکو
با بچه ها دوس هستم پیتکو پیتکو
پیامبر مهربونه چون دوست هممونه

و شیهه کنان خوشحالی میکنه و بالا پایین میپره و شعرشو تکرار میکنه، ننه اول بهش تشر میزنه که: د! سنگین رنگین باش، بچه ها یاد میگیرن و ....
بعد که اسب آروم میشه قربون صدقه اش میره که چی؟ دوست پیامبر؟ مگه تو هم پیامبرو میشناسی؟ تو با پیامبر دوستی؟
اسب میگه بله، مجری که خیلی رابطش با اسب خوب نیست میگه چه حرفا، تو فقط یه اسبی ها، به حق چیزای ندیده، دوست پیامبر؟!
اسب میگه: مگه چیه، بله که با پیامبر دوستم آبجی خانوم، با ایشون دوستم چون ایشون با همه عالم مهربون بودن، به همه مهربونی میکردن، حتی با حیوونا، حتی با اسبا ( اشاره به رحمه للعالمین بودن پیامبر)
ننه حرف اسبو تایید میکنه و میگه: آفرین، با تموم اسبیش این یه حرفو درست گفت
اسبم میگه: اتفاقا از قدیم گفتن حرف راستو باید از اسب شنید
مجری اعتراض میکنه، ولی ننه اونو ساکت میگنه و از اسب میخواد بازم از پیامبر بگه، اسب هم که حسابی کیف کرده بود شروع میکنه به تعریف کردن قصه ای که بابا اسبی براش تعریف کرده، البته میگه که قصه اش اسبیه ها، عیب نداره، ننه میگه بگو بچه ها منتظرن...

اسب صداشو صاف میکنه و با غرور دوباره شعر معرفی شو میخونه: من اسبم و من اسبم...تا انتها... که یهو پاش گیر میکنه به چیزی و سکندری میخوره و میفته زمین

مجری میگه: پاشو بابا ، مثلا تو اسبی ها، الاغ که نیستی

اسب بلند میشه و دوباره از اول شروع میکنه: من اسبم و من....
ننه و مجری با هم میگن: ااااااه، فهمیدیم بابا اسبی، اسب، خرگوش نیستی که بچه ها این چیه، آفرین اسسسب، بقیشو بگو

اسبم تعریف میکنه که زمانای قدیم، مردم با اسب میرفتن به جنگ، پیامبر و مسلمونا هم همینطور، وقتی اونا از جنگ برمیگشتن، پیامبر به سربازاشون میگفتن بچه ها الان منتظر مان، حواستون بهشون باشه، هر یدونه سرباز یه بچه رو برداره و بگذاره رو اسبا، یعنی مااا
مجری: ما؟
اسب: شما نه، مااااااا
ننه: اوا ننه گاو اومده تو جشن
اسب: اون ما که نه، ما، ما اسبا، خلاصه بچه ها هم کلی بازی و میکردن و کیف میکردن و میخندیدن، اونا همیشه منتظر بودن که « پیامبر» از جنگ برگردن

تازه پیامبر نه تنها با بچه ها مهربون بودن، بلکه با ما اسبا هم مهربون بودن، همیشه میگفتن اول به اسبا آب بدید و بعدش خودتون آب بخورید ، حتی اسب خودشونو با دست خودشون سیراب میکردن و اجازه اینکار رو به یارانشون نمیدادن، اسبا هم که حسابی سرحال میشدن، میرفتن تا بچه ها با اونا بازی کنن

بعد از تموم شدن قصه اسب، ننه هم به مجری و اسب میگه که شما هم مثل پیامبر جونمون با هم دوست و مهربون باشید.

تازه ننه از بازی کردن بچه ها با اسب خیلی خوشش میاد، و از اسب میخواد که بازی و اسب سواری رو یادشون بده، ولی اسب میگه حیف ، شما که اسب ندارید، مجری میگه خب به همه بچه ها اسب میدیم، اسب میگه آخه جا نمیشه که، ولی مجری میگه ما الان با بچه ها « کاردستی اسب» درست میکنیم.

بعد از کاردستی هم، همه بچه ها به دنبال آقای اسب میدون و شعر «پیتکو پیتکو، پیامبرم محمد، دوست من و دوست تو» که بالاتر آورده شد رو میخونن و با تند و کند خوندن شعر، سرعت اسب سواریشونو کم و زیاد میکنن.

در آخر هم پذیرایی مختصر از بچه ها و خداحافظی
دست علی یارتون/ خدا نگهدارتون

ان شا الله به زودی متن کامل گفتگو و شعر مولودی و ... رو در سایت شیعه کوچولو خواهیم گذاشت. سعی بر خلاصه نوشتن بود ولی باز بعضی جاها دیالوگ ها رو آوردیم که جالب تر و خواندنی تر باشه
امیدواریم که استفاده بشه

کاری از «گروه کودکانه شیعه کوچولو» با همکاری «حسینیه کودکه چشمه»

 

نوشتن دیدگاه

تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

همکاران و دوستان شیعه کوچولو

بنیاد تخصصی کودک و ولایت بنیاد تخصصی کودک و ولایت
گروه کودکانه فرشته های کوچولو- ورامین گروه کودکانه فرشته های کوچولو- ورامین
گروه تخصصی کودک بچه شیعه- اصفهان گروه تخصصی کودک بچه شیعه برگزار کننده جشن ها و مراسمات ویژه کودکان در اصفهان
ممکنه خیلی از شما ها تو شهرای دیگه باشید و نتوانید تو این جشن ها شرکت کنید یا حتی تو همین شهر باشید و براتون امکانش وجود داشته باشه تعدادی از بچه هارو تو مهد یا منزل یا حسینیه محلتون جمع کنید و دوست داشته باشید یه خاطره خوب و شاد از مجلس اهل بیت (ع) , براشون ایجاد کنید.

کانال بله شیعه کوچولو