جشن و نمایش «علی، فاتح خیبر»

1 1 1 1 1 1 1 1 1 1 امتیاز 5.00 (1 رای)

دکور این برنامه یک قلعه است و تصویری از صحنه غدیر که در آن پیامبر (ص) بر روی بلندی ایستاده و دست حضرت علی (ع) رو بالا گرفته است.
جشن عید غدیر- شیعه کوچولوبازی های گروهی اول برنامه را انجام میدهیم تا همه بچه ها جمع شوند، بازی هایی مثل قطار بازی، فرشته ها دست میزنند، کوچولو چرخ ، رشته به رشته ، شیعه کوچولو( یک شیعه کوچولوی خوب/ دست میزنه پا میزنه....)

مجری بعد از شروع با نام خدا به بچه ها سلام میکند.
سلام سلام صد تا سلام
دوست قشنگ من سلام
سلام سلام خوش آمدی (۲)
چه دوست خوبی هستی که
به من دوباره سر زدی
بعد هم با بچه ها احوالپرسی میکنه و عید غدیر رو بهشون تبریک میگه و ادامه میده:

بچه ها میدونید روز عید غدیرچه اتفاقی افتاد؟ کیا یادشونه ازپارسال ؟ کیا قضیه غدیر رو شنیدن؟ آفرین، روزی که خداوند به پیامبر میگه جانشین بعد از پیامبر رو اعلام بکنه و به همه مردم بگه که جانشینی که خدا انتخاب کرده کی هست، کی بود؟
«حضرت علی»، ببنید تو عکس ، (همینطور که تعریف میکنه به قسمت های مختلف عکس هم اشاره میکنه) وقتی که خداوند به پیامبر دستور داد که جانشین خودت رو معرفی کن، پیامبر یه بلندی درست کرد .و به مردمی که تو سفر حج همراه پیامبر بودن که خیلی ام زیاد بودن، گفت که خوب گوش کنید می خوام جانشین خودم رو به شما معرفی کم. بعد از من باید حرف جانشین من رو گوش بدید، خدای مهربون اون رو به عنوان جانشین من انتخاب کرده بعد دست حضرت علی (ع) رو بالا گرفت و فرمود :
«من کنت مولاه فهذا علی مولا »
هرکس که من مولا و سرپرست او بودم ، از این به بعد علی مولا و سرپرست اونه
بعد هم دست میزنن و میبخونن:

من کنت مولاه/ فهذا/ علی مولا(۲)
امیرمونه هی تو قلبامونه هی
حالا دیگه علی امیر مومنینه(۲) هی
بعد پیامبر هی اماممونه هی
حالا دیگه علی امیر مومنیه(۲) هی
چه بی نظیره هی. مثل یه شیره هی
حالا دیگه علی امیر مومنینه(۲) هی
من کنت مولاه/ فهذا/ علی مولاه(۴)

راستی بچه ها، یه سوالی برام پیش اومده، به نظرتون چرا پیامبر "حضرت علی ع" (با تاکید برکلمه حضرت علی، یعنی چرا کس دیگری نه) رو بعد خودشون معرفی کردن، چرا خداوند حضرت علی رو انتخاب کردن که بعد از پیامبر امام مردم بشن؟
پیامبر که اینهمه یارای خوب داشتن، یه عالمه دوستای خوب داشتن که بهش ایمان آوردن، کمکش می کردن، باهاش نماز می خوندن، چرا حضرت علی ع انتخاب شد؟
مگه ایشون چه جوری بودن؟ (همین طور در حال سوال پرسیدن و تفکر است که)
قاصدک وارد میشود و کمی روی صحنه اینور و اونور میرود تا موزیک قطع شود.
مجری: عع، سلام، تو کی هستی؟ چجوری اومدی تو جشن ما؟ (یهو بترسد و تعجب کند)

قاصدک: من یه قاصدکم، یه قاصدک سبک و سرحال، هرجا بخوام پر می کشم، شنیدم اینجا یکی یه سوال در مورد پیامبر عزیزمون داره، در مورد آقا امام علی ع فداشون بشم داره، کی بود کی بود سوال کرد؟

مجری: من بودم، مگه تو میتونی جواب منو بدی؟ تو خبر داری؟
قاصدک: بله که می تونم، من یه قاصدک خبر رسانم، از همه جا خبر دارم، هر سوالی داری بپرس
مجری: قاصدک، سوالی دارم، می خوام بدونم چرا تو روز عید غدیر، «حضرت علی» به عنوان جانشین پیامبر معرفی شدن، چرا بقیه دوستای پیامبر انتخاب نشدن، مثلا ... مثلا یار ایرانی ایشون سلمان...یا بقیه یار هاشون .چرا اونا انتخاب نشدن، مگه حضرت علی ع چه ویژگی هاو چه برتری هایی نسبت به بقیه دوستای پیامبر داشتن، مگه ایشون چجور آدمی بودن؟ تو جواب سوالمو می دونی ؟
(قاصدک موقع صحبت کردن مجری هی حرکت کند و مثلا یهو از اونور صحنه حرف بزند و مجری غافلگیر شود و بترسد)
قاصدک: بله که می دونم، اولا که بهت بگم جانشین پیامبر رو خود خدا مشخص می کنه، دوما هم که یکی دو تا ویژگی نبود که، خیلی دلیل وجود داشت، الکی نبود که، می خوای بدونی خدا چرا حضرت علی ع رو انتخاب کرد؟ پیامبر خیلی دوست و یارو یاور داشتن، ولی ....
- حضرت علی ع اولین نفری بود که به ایشون ایمان آورد، من بودم و دیدم
مجری: راس میگه بچه ها، ایشون خیلی شجاعت داشتن که تو شرایط اون موقع با وجود اون همه دشمن بعد از شنیدن حرفای پیامبر، زودِ زود به ایشون ایمان آوردن حرفای ایشون رو قبول کردن.


قاصدک:دوما ایشون خیلی دوست داشتن که به فقرا و نیازمندا کمک کنن، خیلی مهربون بودن تا پیامبر می فرمودند کی حاضره به یه فقیر کمک کنه، علی ع همیشه اولین نفر بود.
مجری: آره راس میگه، من قصه شو میدونم، یه روز حضرت علی داشتن نماز میخوندن، ه فقیر اومدن و از ایشون کمک خواستن، ایشونم سر نماز انگشترشونو درآوردن و به اون فقیر دادن
قاصدک: آره من خودم اونجا بودم و دیدم حضرت علی سر نماز به اون فقیر کمک کردن
مجری: ای بابا تو که همه جا بودی

 جشن عید غدیر- شیعه کوچولو

قاصدک: بله، گفتم که من همه جا بودم، تازه یه چیز دیگه بگم، پیامبر خیلی هم شجاع بودن، همیشه تو موقعیت های خطرناک همراه پیامبر بودن
مجری: آره یادم اومد، اون شبی که دشمنان پیامبر می خواستن بیان به پیامبر که خواب بودن حمله کنن، علی ع اولین و تنها کسی بود که حاضر شد به جای پیامبر تو رختخواب پیامبر بخوابن تا پیامبر یه وقت خدای نکرده کشته نشن
قاصدک:بلهمن خودم اونجا بودم و شجاعت ایشونو دیدم، با وجود اینکه میدونستن شاید خودشون کشته بشن رفتن و به جای پیامبر خوابیدن
مجری: نه بابا،یعنی تو اونجا هم بودی؟!
بله که بودم، ایشون هم خیلی شجاع بودن، هم خیلی قوی بودن، از این پهلوون پنبه ها که الان بچه ها اسماشونو بلدن خیلی قوی تر بودن، از مردعنکبوتی، لاک پشتای نینجا، بنتن.... بریزید دور اونارو
حضرت علی خیلی قوی بود، تو جنگا همیشه در کنار پیامبر بود و با دشمنای اسلام می جنگید، از دشمنا نمی ترسید.
مجری: مگه تو، توی جنگا هم بودی؟!؟!
قاصدک:بله حتی اون روز که پیغمبر با یارانش رفته بودن منطقه خیبر، که با یهودیایی که دشمن پیامبر بودن بجنگن من بودم و شجاعت و قدرت حضرت علی ع رو دیدم، اونجا یه قلعه بزرگ بود، یه قلعه خیلی خیلی بزرگ، با دیواری خیلی بلند...

- ورود قلعه (در واقع جزیی از دکور است و در این لحضه تکان می خورد و به حرف میاید.)
- قلعه : منو می گی، کی بود در مورد من حرف می زد.
قاصدک: آره، آر ه تو خیبر، همین قلعه بود، همین قلعه بزرگ و قوی و خودخواه
- مجری : اِ اِ ، این دیگه کیه؟ شما کی هستی ؟ اینحا چه می کنی؟ چه خبره اینجا
- قلعه: من قلعه خیبرم ، خیلی بزرگ و قوی ام، هیچ کس حریف من نیست، من تو خودم هفت تا در دارم، که هر کسی بخواد وارد قلعه من بشه ، باید از این هفتا در رد شه
- اما، اما.... امان از اون روزی که من نخوام کسی رو تو قلعه ام راه بدم
- مجری: خب چی میشه مگه؟
- قلعه : چی میشه؟! هیچی دیگه درهامو می بندم، درهای بزرگ و آهنی ، یه در خیلی بزرگ و سنگین دارم که چهل تا مرد قوی باید جمع بشن تا بتونن اون در رو باز و بسته کنن.
- مجری: برای باز وبسته شدنش باید چهل نفر آدم جمع می شدن؟؟ یا ابالفضل!
- قلعه: آره، همچین قلعه قوی و سفت و محکمی ام من.
- قاصدک: آهای قلعه چه خبرته صدا تو آزاد کردی؟! اینا نمیدونن... ولی من که میدونم یه نفر بوده که تونسته در محکم و سنگین تو رو باز که هیچ از جا بکنه
- قلعه : آخ آخ، گفتی ، هِی
- مجری: چی شده، چه خبره اینجا.
- قاصدک: واستا تا بگم
- قلعه: نه واستا من بگم
- قاصدک: من خودم اونجا بودم و دیدم ، من باید بگم
- قلعه: ای بابا، اصلا در منه، خودمم باید بگم.
- و بعد همزمان با هم شروع می کنن به صحبت از اینجای قصه که یه روزی پیامبر اومده بود به جنگ با یهودیا....
- مجری : ای بابا. ساکت .... سااااکت (یهو سکون کنن) نوبتی بگید، من که این طوری نمی فهمم، بچه ها هم نمی تونن، هر کی هرچی میدونه و یادشه از اون روز، تعریف کنه.
- (حالا میرن تو کار تعارف کردن:)
- قاصدک : شما بفرمایید.
- قلعه : نه بگو دیگه ، یالا
- قاصدک: نه شما بفرمایید، بالاخره هرچی باشه شما قلعه قوی و پر زوری هستی، بزرگتری، شما بگو
- قلعه: نه شما بگو من صدام کلفته، بچه ها می ترسن، شما که صدات قشنگه تعریف کن، بچه ها خوششون میاد.
- قاصدک: نه بابا، شما خودتون با صلابت و محکم تعریف کنید، بالاخره قصه قلعه شماس
- قلعه : نه دیگه، شما قاصدکی، همه جا بودی، از اون بالا دیدی ماجرا رو شما بگو، اصلا برو بچه هی با من کل کل میکنی، الان یه فوتت میکنم بری اونورا، فووووووت
قاصدک فوت میشه اونور صحنه
- مجری: ای بابا، ای بابا، بسه دیگه یکیتون تعریف کنه دیگه، سرمو بردید انقد که تعارف کردید. نه به اون موقع که همش دعوا داشتید، نه به حالا، اصلا شما بگو قلعه.
- قلعه : بله عرض به حضور انورتون , آقا ما همونطوری که اولش هم گفتیم خدمتتون، یه قلعه بودیم قرص، محکم، بزرگ، قوی با دیوارای بلند بگید ماشالا
بچه ها : ماشالا
قلعه: محکم، بگید ماشالا بچه ها : ماشالا
قلعه: در و پیکرا حسابی بگید ماشالا بچه ها : ماشالا
قلعه: چشم نخورم ایشالا، بگید: ایشالا بچه ها : ایشالا
قلعه: ههههه ، مخلصیم ، اوا چی داشتم می گفتم، آهان ... عاقا ما یه در داشتیم آه،
به چه بزرگی، هفت تا در تو درتو، خلاصه، براتون بگم
اون روزگارای قدیم ، زمان پیامبر عزیزمون، حضرت محمد (ص)، اوا پس صلواتاتون کو، صلوات بلند بفرستید، نون نخوردید مگه ، (صلوات بچه ها) ، بله زمان پیامبر، یه سری آدما تو قلعه من زندگی می کردن، یه عده یهودی که دشمن پیامبر بودن و حرف پیامبر رو گوش نکردن، بعد هم برای اینکه پیامبر نتونه شکستشون بده، اومده بودن تو دل من، و از ترس درهامو بسته بودن.
بچه ها، اونا خیلی زیاد بودن، فقط دو هزار نفر مرد جنگی داشتن بعضی از این آدم بدا هم خیلی قوی بودن ، یادمه یکی بود، اسمش مرحب بود، هیکل بزرگ، قوی ، ترسناک(صورتک مرحب رو میاره)

 

اونها کنار هرکدوم از درهای من کلی نگهبان گذاشته بودن که کسی نتونه اون در رو باز کنه و بیاد تو تازه دور من یه خندق کنده بودن خندق که میدونید چیه؟ آره جونم یه چاله بزرگ ، و توش رو پرآب کرده بودن که کسی نتونه به قلعه من نزدیک بشه، خلاصه...

قاصدک: بله، خلاصه، پیامبر با یاراش اومدن به جنگ با دشمنای یهودی، اونا می خواستن برن و قلعه رو فتح کنن. (مجری میره و با لباس ابوبکر وارد میشه)
روز اول پیامبر ابوبکر رو فرستاد برای فتح قلعه، یعنی رفتن توی قلعه ، ابوبکر شد مامور فتح قلعه ، یه پرچم سفید هم دستش گرفت و با کلی از سربازا، رفت به سمت قلعه که با یهودیا بجنگه
(قاصدک همزمان پرچم رو بدست ابوبکر میده، ابوبکر هم به حالت رزم به سمت قلعه میره، یکی دو دور روی صحنه میچرخه و جلوی قلعه میرسه)
قلعه: هههه مگه من میزارم، قلعه به این محکمی، ابوبکر؟! ابوبکر که تا دیواری محکم منو دید، تا مرحب قوی و جنگجو منو دید، ترسید و پا به فرار گذاشت.
(ابوبکرهم عقب می رود و پرچم رو زمین میگذاره و پا به فرار میگذاره)
قاصدک : بله بچه ها، روز دوم، پیامبر یه یار دیگه خودشون فرستاد، عمر، (مجری با لباس عمر وارد میشه) . پرچم رو داد دست اون تا بره قلعه خیبر رو فتح کنه، عمر هم پرچم به دست ، یا یه عده آدم جنگی رفت به سمت قلعه
قلعه: چی؟ کی میخواد منو خراب کنه، کی جرات کرده از درهای من بگذره، من نمیذارم. برو ببینم، تو که نمی تونی باآدمای قوی من بجنگی ، برو پی کارت.
قاصدک : بله عمر هم ترسید و فرار کرد، هیچ کس اونقد شجاع نبود که بتونه از قلعه به این محکمی عبور کنه، با آدمای به این قوی ای بجنگه

جشن عید غدیر- شیعه کوچولوقاصدک ادامه می دهد: مسلمونا ترسیده بودن، یارای پیامبر با خودشون می گفتن یعنی چجوری بریم تو قلعه و با دشمنا بجنگیم: ما که قدرت اونارو نداریم، ما که شجاع نیستیم که با مرحب بجنگیم.
قلعه: هاهاها، کی میخواد منوشکست بده، هیشکی نمی تونه از درهای قوی و آهنی من عبور کنه.
قاصدک: اما بچه ها، پیامبر جونمون فرمودن:«نگران نباشید من فردا این پرچم رو میدم دست کسی که خدا و پیامبر رو دوست داره، خدا و پیامبر هم اونو دوست دارن، اون هیچ قت فرار نمی کنه، اون به سمت دشمن حمله می کنه و از جنگ بر نمی گرده تا خدا این قلعه رو بدست اون باز کنه.»

جشن عید غدیر- شیعه کوچولوشب تاصبح همه مسلمونا به این فکر می کردن که اون کسی که قراره پرچم رو بگیره و به دشمنا حمله کنه و فرار نکنه و در قلعه رو باز کنه کیه، کیه که انقدر قوی و شجاعه، مگه میشه؟
مجری: یعنی اون شخص قوی و شجاع که از همه مردم اون زمان شجاعتر و قوی تر بوده کسی می تونست باشه؟
قاصدک: الان میگم، فردا صبح شده بود، دوباره خورشید خانم دراومد، یارای پیامبر منتظر بودن ببینن پیامبر پرچمشو دست کی میده، هر کسی دوست داشت خودش اون فرد شجاعی باشه که پیامبر دیروز ازش حرف میزد تا افتخار این شجاعت نصیب خودش بشه،
مجری: خب اون کی بود؟ زود باش بگو دیگه
قاصدک: خب معلومه، "حضرت علی ع " (کِل کشیدن، جیغ و دست و هورااا)
قاصدک: بله مردم شنیدن که پیامبر میگه علی کجاس: وقتی حضرت علی اومد، (مجری با لباس حضرت علی و با شمشیر ذوالفقار وارد می شود) پیامبر پرچم رو دست ایشون دادن براش دعا کردنو ایشون رو فرستان به سمت قلعه یهودیا.(قاصدک پرچم رو بدست مجری میده و اون هم یکی دو دور رو صحنه میچرخه تا به قلعه میرسه)
قاصدک: چشم همه دست علی مولا بود و همه دیگه امیدوار بودن که امروز روز آخر جنگه.
قلعه: بله، حضرت علی که اومد به سمت من، پهلوون قوی یهودیا ، مرحب، اومد بیرون، (دوباره صورتک مرحب رو بالا میاره)
بعضی از مسلمونا که هیکل اونو دیدن، ترسیدن و گفتن چه هیکل بزرگی، چقدر شمشیر و خنجر همراهشه، مرحب شروع کرد به داد و بیداد کردن و گفت: من قوی ام، هیشکی نمی تونه منو از پا در بیاره از صدای مرحب همه ترسیدن
قاصدک: اما علی مولا رفت جلو
حضرت علی یا همون مجری میگه: منم حیدر، حیدر یعنی شیر، من مثل یک شیر شجاع و قوی ام و تو رو شکست می دم، واسه همینم به من میگن حیدر،حضرت علی این رو گفت و به جنگ با مرحب رفت. (مجری بعد گفتن این جمله جلوتر می رود)
(قلعه بترسد و کمی جمع شود)
قلعه: مولا علی حتی نگذاشت مرحب یه زخم کوچک به اون بزنه، اون تونست مرحب منو شکست بده، (قلعه کمی افتاده صحبت کند و روی زانو بنشیند) یهودیا هم فرار کردن و رفتن تو قلعه منو در منو محکم بستن، همون دری که چهل تا مرد قوی باید میومدن اون در باز و بسته کنن.
قاصدک: بله مسلمونا ترسیدن و گفتن دیگه کی می خواد اون در رو باز کنه، میدونید کی بود بچه ها؟ خب معلومه، کسی که از همه شجاع تر بود، کسی که از همه قوی تر بود، کی؟ مولا علی،حضرت علی ع (کِل و دست و هورا) حضرت رفتن به سمت در
قلعه: (با ترس) : وای علی اومد


قاصدک(دیگه یه سره و پشت هم بگوید و مجری هم در نقش حضرت انجام میدهد):علی با دستای قدرتمندشون اون در به اون سنگینی رو بلند کردن و از جا کندن، یهودیا بهش حمله کردن، ولی حضرت علی از اون در به عنوان سپر استفاده و بعد اینکه اونارو شکست داد، درو گذاشت رو چاله خندق ، روی آب ها، تا مسلونا بتونن ار روش رد بشن و وارد قلعه بشن، (و حضرت علی هم وارد قلعه میشن)
مسلمونا وقتی دیدن حضرت علی یه تنه اون در به اون بزرگی رو از جا کندن و موجب پیروزی اسلام شدن خوشحال شدن و فریاد شادی سردادن، اونا عاشقانه حضرت علی ع رو صدا میزدن:
"حیدری ام حیدری، شما هم صدا بزنید: حیدری ام حیدری عاشق مولا علی
بچه ها هم شروع به تشویق میکنند.
جشن عید غدیر- شیعه کوچولوبعد از کمی تشویق بچه ها ،قلعه هم بلند می شود همراه با بچه ها با غرور و محکم می گوید: حیدری ام حیدری، عاشق مولا علی
قاصدک (بعد از ساکت شدن بچه ها): تو که شکست خورده بودی، پس چرا باز پا شدی ؟ و با غرور میگی حیدری ام حیدری عاشق مولا علی
قلعه: به خاطر اینکه من اون روز فهمیدم که علی از همه قوی تر و شجاع تره، از همه شایسته تره، برای همین بعد از اون اتفاق بهش ایمان آوردم و به حرف پیامبر گوش دادم که فرمودن :
"من کنت مولاه، فهذا علی مولاه" و من بخاطرمحبتی که به حضرت علی داشتم ، دوباره پیروز و قوی و سربلند شدم، من شیعه علی شدم.
مجری: پس بچه ها پاشید دستاتونو بدید به هم . بیاید ما هم با هم شیعه مولا علی بشیم و به جانشینی حضرت علی و شایستگی ایشون ایمان بیاوریم. چون که پیامبر در مورد حضرت علی فرمودن:
من کنت مولاه فهذا علی مولاه
ما پیروز و سربلندیم با علی بیعت می بندیم
بعد هم قاصدک و مجری این شعر رو میخونن:
ما پیروز و سربلندیم
با علی بیعت می بندیم

جشن غدیره هی
علی امیره هی
دنیا قشنگتر شده باز
دلت نگیره هی

ما پیروز و سربلندیم
با علی بیعت می بندیم

پیامبر ما هی
چ دلنشینه هی
دست علی تو دستشه
خدا می بینه هی

گفته بدونید هی
علیـــ امامه هی
جانشین منه علی
حرفم تمامه هی

ما پیروز و سر بلندیم
با علی بیعت می بندیم

حیدر کرار علی
یار پیمبر علی
نور ولایت علی
شمع هدایت علی
ابوترابی علی
رفیق نابی علی
امام اول علی
جان پیمبر علی
فاتح خیبر علی

بعد از مولودی خوانی قاصدک میگه:

جشن عید غدیر- شیعه کوچولوبچه ها من قاصدک غدیرم، یعنی خبر غدیر رو به همه میرسونم، شما هم قول بدید قاصدک غدیر بشید و این قصه رو برا هر کی دیدید تعریف کنید، الانم من به شما ها که با حضرت علی بیعت بستید می خوام عیدی و شکلات بدهم.
بعد از پخش شکلات و عیدی، بچه ها همه قاصدک رو فوت می کنن تا بره بیرون، قلعه هم خداحافظی میکنه و میره....

جشن عید غدیر- شیعه کوچولو نوبت به بازی ها میرسه:

بازی ها
1- بازی پارچه و توپ در سه نوبت (با شعرهای حیدری ام حیدری - عاشق مولا علی/ منم عاشق حیدر_ علی فاتح خیبر/ جشن غدیره هی، علی امیره هی)
جشن عید غدیر- شیعه کوچولو2- قلعه بازی:
کسی که ماسک گرگ زده یهو وارد می شود:
کی بود کی بود صدا کرد باز گرگه رو بیدار کرد
مربی به بچه ها می گوید: وای گرگ اومده بچه ها بیاید یه بازی
گرگ: من گرگم و من گرگم /ببین چه قدر بزرگم
مربی و بچه ها میخندند

جشن عید غدیر- شیعه کوچولوگرگ مگه خنده داره /گول میخوره هرکی که/ عشق علی نداره
مربی : بچه ها به گرگه بگید: ما بچه شیعه هستیم عاشق مولا هستیم، و از دستش فرار کنید
در یه سمت بازی هم پارچه ای پهن شده، دو تا مربی هم سرش وایسادن و دستاشونو به هم دارن و بالا گرفتم و یه جورایی برای قلعه، ورودی درست کردن، بالای دستشون هم یه کاغذ گرفتن که روش نوشته «قلعه دوستان علی»، اونها یهو میگن:
تو قلبمون عشق علی/ بیاین تو قلعه علی
مربی بچه ها رو به سمت قلعه هدایت می کند. فرار کنید تو قلعه ی دوستان علی، تا گرگ نتونه شمارو بگیره
شعر « ما بچه شیعه هستیم عاشق مولا هستیم» رو هم هی تکرار میکنن
گرگ میگه : این چیه این یه قلعس؟
بچه ها: شیعه کوچولو برندس
چند بار این جمله رو تکرار میکنن، گرگ هم ناامید می شود و میگه اه رفتن که ، برم بخوابم و می خوابه مجری یکبار بچه ها نسبت به بازی پیش آمده توجیه می کند و می گوید خب حالا از اول، وقتی من گفتم دوباره برید و بیدارش کنید ... و دوباره بازی از اول تکرار میشود....

در آخر هم : کاردستی قاب عکس به طرح قلعه، که بالاشم روی کاغذ سفید، به نشانه اون پرچم سفید نوشته : منم عاشق حیدر، علی فاتح خیبر
جشن عید غدیر- شیعه کوچولو
کاری از گروه کودکانه شیعه کوچولو

نوشتن دیدگاه

تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

همکاران و دوستان شیعه کوچولو

بنیاد تخصصی کودک و ولایت بنیاد تخصصی کودک و ولایت
گروه کودکانه فرشته های کوچولو- ورامین گروه کودکانه فرشته های کوچولو- ورامین
گروه تخصصی کودک بچه شیعه- اصفهان گروه تخصصی کودک بچه شیعه برگزار کننده جشن ها و مراسمات ویژه کودکان در اصفهان
ممکنه خیلی از شما ها تو شهرای دیگه باشید و نتوانید تو این جشن ها شرکت کنید یا حتی تو همین شهر باشید و براتون امکانش وجود داشته باشه تعدادی از بچه هارو تو مهد یا منزل یا حسینیه محلتون جمع کنید و دوست داشته باشید یه خاطره خوب و شاد از مجلس اهل بیت (ع) , براشون ایجاد کنید.

کانال بله شیعه کوچولو